X
تبلیغات
جامعه شناسی -

 

 

 

 

 

خلاصه بخش دنیا گرائی از کتاب جامعه شناسی دین اثر ملکم همیلتون

 

فرایند دنیا گرائی  در جوامع صنعتی ، مسئله برانگیز است . نظریه پردازان می گویند ، به جای صورت های سنتی ؛ پیوسته صورت های دینی تازه ای پدیدار می شوند.

اما برگر واقعیت دنیا گرائی را انکار نمی کند.

نظریه پردازانی که به صورت کارکردی تری دین را در نظر می گرفتند .پیش بینی کرده بودند که دین ؛ به صورت معمول و سنتی ناپدید خواهد شدوجایش را عقیده ای خواهد گرفت که بر مبنای فرطبیعی و متعالی استوار نیست و کنت دین نوینی را در مبنای بنیادهای عقلانی و علمی بدعت گذاشت .

 از نظر بلاو مفهوم دنیاگرائی یعنی بخشی از نظریه جامعه نوین است که در اصل از واکنش جنبش روشن اندیشی در برابر سنت دینی مسیحی سرچشمه می گیرد.

به نظر برخی از این نظریه پردازان ؛ با وجود عقل گرائی و مبنای علمی و تکنولوژیک جامعه نوین ؛ خصلت متعالی اش را از دست نخواهد داد.

شاینر شش معنا را از سکولاریزم ( دنیا گرائی) می گوین .1 زوال دین – 2- این جهانی شدن – 3- جدائی دین از جامعه 4- جایگزینی صورت های دینی به جای باورها و نهادهای دینی 5- تقدس زدائی از جهان 6- حرکت از جامعه مقدس به جامعه دنیوی

دابلر اصطلاح دیگری را بکار می برد به معنی دین بر کناری .

ولی به نظر ویلسون دنیا گری (( فرایندی است که طی آن کنش ها  ، آگاهی ها ؛ نهادهای دینی اهمیت خود را از دست بدهند .

نظریه ها و تبیین های مربوط به روند کلی در جهت دنیا گرائی ؛ بیش از هر چیز می گویند این فرایند با درجه صنعتی شدن و شهری شدن ، آشکارا ارتباط دارد؛ گرچه این ارتباط شاید چندان ساده و آشکار نباشد .

برای مثال ایالت متحده یکی از صنعتی ترین ملت های دنیا است ، اما لزوماٌ دنیاگرترین ملتها نیست .

به طور طبیعی تبیین های این فرایند به آن نوع نظریه ای درباره نقش دین در جامعه که فرد تبیین کننده می پسندد؛ بستگی پیدا می کند . که شخص درباره علت پیدایش اولیه دین چه نظری داشته باشد .

اگر دین ، نتیجه یا واکنش نسبت به محرومیت و ستمگری تبیین شود ؛ تبیین دنیا گرائی به رشد فراوانی و دموکراسی ارتباط پیدا  می کند .اگر دین ف نتیجه کمبود شناخت دانسته شود ؛ دنیا گرائی پیامد رشد علم انگاشته می شود .اگر دین ؛ فراورده هراس و بی اطمینانی پنداشته شود ؛ دنیا گرائی پیامد قابلیت روز افزون ما در تبیین و مهار جهان طبیعی تلقی می شود . اگر دین ؛ چنان واکنشی روان پریشانه در برابر شرایط زندگی در سطح جمعی در نظر گرفته شود ، دنیا گرائی نتیجه این واقعیت انگاشته می شود که ما به عنوان یک نوع ؛ به مرحله بلوغ در جریان رشدمان رسیده ایم . اگر دین ، به عنوان عامل منسجم کننده جامعه در نظر گرفته شود ، دنیا گرائی  نتیجه این واقعیت دانسته می شود که به یک رشته ارزش های مناسب تر در شرایط نوین نیاز داریم اگر دین وسیله معنی بخشیدن به وجود آدم ها دانسته شود ؛ دنیا گرائی پیامد بحران معنا یا فرایند جست و جوی راه تازه برای فراهم کردن معنای مناسب تر برای شرایط موجود ؛ در نظر گرفته می شود .

رشد عقلانیت در خرب کلید فهم فرایند دنیا گرائی است به گفته وبر

برگر این واقعیت را می پذیرد که بسیار از عواملی که در این قضیه دخیل هستند به سنت دینی تعلق ندارند ، بلکه عواملی صرفاص اجتماعی و اقتصادی اند .به نظر برگر این عوامل بیشتر بر مسحیت به معنای خاص تاثیر گذاشته اند تا بر دین به معنای عام . این عوامل گرایش هایی را مطرح و تقویت می کند که در ذات سنت مسیحی وجود دارد. به نظ برگر این گرایش ها مختص مسیحیت است .

البته به شدت یادآور ماکس وبر است .برگر در تحلیل خود ، از وبر بسیار پیروی می کند . تنها تغییری که برگر در نظر اساسی او داده به جای عقلانیت از اصطلاح (( نیروی مشوق دنیا گرائی)) استفاده می کند.

این کلیسا در واقع تک خدا گروی کلیمیت را رقیق کرده بود و صوفی گری را تا اندازه ای برقرار کرده .

به نظر برگر همین عقل گرائی پروتستانتیسم است که در پشتدنیاگرایی جا می گیرد.پروتستانتیسم در مقایسه با کاتولیسیسم ،قلمرو امور مقدس را در عرصه واقعیت،بسیار محدود میکند.

مفهوم خدای پروتستانتیزم یک هستی یکسره متعالی استکه باآن که جهان را آافریدخود راکاملاٌ ازآن برکنار بخشید.

لغو انحصار یک سازمان بر امور دینی وفرایند سلب تمرکز دینی که با پروتستانتیسم  همراه بود؛ در تقویت دنیا گرائی نقش مهمی داشت.

تکثر گرائی دینی نهایتا به گسترش گرایش عقلانی شدن یاری رساند ؛ بلکه در رویگردانی بسیاری از مردم از دین تاثیر مستقیم تری گذاشت .  این موقعیت تکثر دینی که شخص می توانست دینش را برای خود انتخاب کند، در ضمن همان موقعیتی بود که شخص می توانست هیچ دینی را برای خود انتخاب نکند.تکثر گرائی در دارز مدت نه دین ، بلکه دنیاگرائی را تقویت کرد .

نظریه دنیاگرائی برگر، با این واقعیت سازگاری دارد که تنها جهان مسیحی به ویژه پروتستانی است که بیشترین درجه دنیاگرائی را تجربه کرده است . او بر عوامل درونی مسیحیت بیش از اندازه تاکید می کند .

ویلسون بر عوامل خارج از سنت مسیحی که حاکم بر فرایند دنیا گرائی اند ، تاکید بیشتر می کند . در اینجا نیز رشد عقلانیت است که نقش اساسی بازی می کند . برای رشد مستقل دانش و روش علمی اهمیت قائل می شود و نه گرایش های ذاتی مسیحیت . رشد علمی اعتبار تفسیرهای دینی درباره جهان را تضعیف کرده است .در اینجا نیز جدایی قلمروهای اجتماعی و تخصص نهادی دین اهمیت دارند .( جدائی دین از جامعه )

نکته عمده دیگر که ویلسون بر آن تاکید می گذارد زوال همبستگی اجتماعی در محیط نوین شهری و در نتیجه ، دگرگونی در مکان و نظارت سرشت نظارت اجتماعی .

رشد تفسیرهای مادی اندیشانه و علمی درباره جهان ، به جای تفسیرهای دینی ، جزئی از آن فرایند تغییری است که زوال دین نیز بخشی از آن می باشد .

دین ، به روابط تجربی چیزها در جهان طبیعی لزوماٌ کاری ندارد ؛ بلکه تنها به این پرسش می پردازد که چرا چیزها به این صورت وجود دارند . ان پرسشهای مربوط به معنای جهان و وجود بشر را بدون پاسخ باقی می گذارد. رشد علم خواه ناخواه باعث تضعیف دین یا حتی مسیحیت شده است .برخی آموزه ها ی دینی تضعیف شده اند ؛ اما دیدگاه دینی در مورد جهان ؛ اگر آموزه هایش را تطبیق دهد یا تعدیل کند، لزوماٌ سست نخواهد شد .

مارکس و انگلس چنین استدلال کرده اند که دلیل افول فئودالیسم و پیدایش  سرمایه داری ، با وجود جنبش اصلاح مذهبی دیدگاههای دینی درباره جهان و مشروعیت های نظم اجتماعی ضربه سهمگینی خوردند .

سرمایه داری با آن که دیدگاهی دینی را برای خود نگهداشت ؛ ولی بنیادهای مادی اندیشی را نیز فراهم کرد  .تنها شورش بزرگ و نهایی انقلاب سرمایه داری ، یعنی انقلاب فرانسه ، بود که موفق شد دردگاه دینی را یکسره براندازد . اما انقلابهای سرمایه داری ، راه را برای ماده اندیشی و طرد یوه های تفکر دینی همراه کرد.

روند دنیا گرائی به اوج خود رسیده است و اکنون می توان نشانه های بارز یدایش دین را پیدا کرد . پیدایش جنبش های نوین دینی و بنیاد گرائی مسیحی ، به عنوان شواهدی دال بر این تحول اقامه می شود . دنیا گرائی ، به شدت تحت تاثیر زمینه اجتماعی با تاریخ دینی یک کشور عمل می کند .

علم نمی تواند نیازها و آرزوهای اساسی بشر را برآورده کند .علم ف نمی تواند همه رنج ها و بی عدالتی ها را در این جهان از میان بردارد و برای نابودی فردی ؛ نمی تواند راه گریزی را ارائه کنند و بالاخره علم ف قادر نیست وجود بسر را معنب دار کند . از نر مردم ، تنها خداوند است که می تواند چنین کارهائی را انجام دهد . به احتمال بیشتر دین ، بصورت کیش های بدعت گزارانه را به خود خواهد گرفت ، نه آنکه فرقه های احیای سنت های جا افتاده دوباره رونق بگیرند . 

دنیا گرائی کلیسهای سنتی را به شدت تضعیف کرد ؛ اما جمعیت غیر دینی به با نیاورده است .دنیا گرائی تنها توانسته است جمعیت بدون کلیسا ایجاد کند . حتی در مناطق که عضویت  در کلیسا اندک است غ اعتقاد به نیروهای فراطبیعی همچنان شدید است . هر جا که جمعیت جدا شده از کلیسا وجود داشته باشد ؛ کوشش هائی نیز در جهت پرکردن این خدا به عمل می آید . 

عقل گرائی ؛ دنیا گرائی پایدار را تقویت نمی کند ، بلکه در واقع خرافات و گرایش های رمز آمیز ؛ روحی و عارانه را در فرهنگ نوین شدت می بخشد . از انجا که مردم ؛ جهان بینی علمی را از دل و جان تایید نمی کنند ؛ امادگی پذیرش همه گونه باورداشت های جادویی و رمزآمیز پیدا می کنند .

پیدایش دین مدنی ؛  یکی از مراحل این فرایند و در ضمن صورتی از رویگردانی از دنیا گرایی است . دولت می کوشد خود مختاری دینی را سرکوب کرده و قلمرد دین ؛ به ویزه صورت های فرقه ای ، را محدود کند ؛ اما در ضمن ، برآن می شود تا اقتدار مضامین و اصول مقدس را برای مشروع ساختن خود خود به کار گیرد .

پررادوکوایرو در مورد پیدایش فرقه های نو پدید و غالباٌ ترکیبی و به ویژه فرقه اومباندا در برزیل ، می گوید این فرقه ها بر ضد این نظر گواهی می دهند که صنعتی شدن و دنیا گرائی ؛ در نقاط دیگر نیز مانند غرب و جهان توسعه یافته ، جریان مشابهی از زوال دین را به بار می اورند .

مارتین با مقایسه اروپا ، امریکای شمالی و خاورمیانه ، چنین نتیجه گیری می کند که دنیا گرائی بیشتر یک پدیده اروپائی است و با کشمکش های میان کلیساها و نیروهای دنیوی در تاریخ اروپا در اوایل دوره جدید ارتباط دارد . به هر صورت ؛ او ادعا می کند این کشمکش ها هنوز پایان نگرفته اند و شاید دین ؛ بار دیگر جای خود را در جامعه باز کند .

واقعیت این است که هنوز نمی دانیمک دنیا گرائی یک پدیده اساساٌ مسیحی و مختص غرب ست .  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساعدی در چهارشنبه سی ام دی 1388 و ساعت 13:56 |